۱۴۰۴ اسفند ۲۳, شنبه

رهبر کارتنی!

سمانه محمدی


 سید مجتبی خامنه‌ای، فرزند ارشد رهبر پیشین ایران، در تاریخ ۱۸ اسفند ۱۴۰۴ به عنوان سومین "ولی فقیه" جمهوری اسلامی منصوب شد، اما آنچه تاکنون از او دیده‌ایم، بیش از آنکه شبیه ظهور یک رهبر مقتدر باشد، یادآور صحنه‌های مضحک

یک کمدی تلخ تاریخی است. او نه در قاب تلویزیون ظاهر شده، نه پیامش را با صدای خود خوانده، و نه حتی توانسته یک جمله ساده را رو در روی مردم ادا کند. این موجود ناپیدا، در شرایطی که کشور در جنگی تمام عیار با آمریکا و اسرائیل به سر می‌برد، آنقدر ترسو و حقیر است که جرأت نمی‌کند سرش را از سوراخ بیرون بیاورد، چه رسد به اینکه بخواهد کشوری بحران‌زده را رهبری کند.

او که حالا رسماً "مجروح جنگی" نامیده می‌شود، بختک تاریخ بر سینه ایران نشسته است. نه شجاعت پدرش را دارد (که آن هم در پناهگاه دیوانگی و توهم بود)، نه سواد علمی‌اش (که آن هم فقط در حد شعارهای توخالی بود)، و نه حتی توانایی یک سخنرانی ساده. او جسد متحرک یک نظام در حال احتضار است که حلقه قدرت، ناگزیر، بر صندلی ولایت نشانده تا شاید چند ماهی بیشتر دوام بیاورند. اما حقیقت این است: مجتبی خامنه‌ای یک صفر مطلق در لباس روحانیت است. مردی که هرگز یک روز هم در قاب رسانه‌ها قد علم نکرد، ناگهان باید ایران را در جنگی هولناک رهبری کند.

اما بیایید نگاهی عمیق‌تر به این "رهبر جدید" بیندازیم، نه از دریچه شایعات، که از منظر روانشناختی و تاریخی. مجتبی خامنه‌ای در تمام طول حیاتش هرگز یک روز هم در میدان مبارزه واقعی نایستاده است. بله، در جنگ حضور داشت، اما حضوری آمیخته با ترس و حقارت. محسن رفیق‌دوست، وزیر سپاه آن زمان، فاش کرده که او یک بار در منطقه مرزی گم شد و یک هفته بعد او را پیدا کردند. این ماجرا فقط یک خاطره نیست؛ این DNA روانی اوست: فردی که در بحران گم می‌شود، پنهان می‌شود، و منتظر می‌ماند تا دیگران پیدایش کنند. حالا او رهبر کشوری است که در بدترین بحران تاریخ مدرن خود گرفتار شده و این بار کسی نیست که پیدایش کند، مگر قبرستان تاریخ.

شما به این مرد نگاه کنید: او در ۱۷ سالگی به جبهه رفت، اما نه به عنوان یک سرباز گمنام، بلکه به عنوان "پسر رئیس‌جمهور". فرماندهان سپاه آنقدر از اسارتش می‌ترسیدند که او را در چادرهای دور از چشم نگه می‌داشتند، نمازش را در خفا می‌خواند، و از ترس اینکه نکند بلایی سرش بیاید، مثل یک گنج ناپیدا او را جابجا می‌کردند. این الگوی رفتاری تا آخر عمر با او ماند: همیشه پشت پرده، همیشه در سایه، همیشه از پشت دیگران را هدایت کردن. او در طول چهار دهه بعد از جنگ هم هرگز جلوی دوربین نیامد، هرگز مصاحبه نکرد، هرگز مسئولیت یک اداره یا وزارتخانه را نپذیرفت. چرا؟ چون از مسئولیت مستقیم می‌ترسید. چون می‌دانست اگر رو شود، شکستش عیان خواهد شد. او یک "مدیر پشت پرده" بود، یک اپراتور مخفی که دکمه‌ها را فشار می‌داد اما هرگز جلوی صفحه نمایش نمی‌نشست.

اما سرنوشت شوخی تلخی با او کرد: او را مجبور کرد بنشیند روی صندلی‌ای که نورافکن‌ها مستقیماً به صورتش می‌تابد. و نتیجه چه شد؟ او فرار کرد. فرار به بیمارستان، فرار به پناهگاه، فرار به سکوت. حتی یک پیام صوتی هم از خودش منتشر نکرد، چه برسد به تصویر. شایعه شده که صورتش در انفجار تغییر شکل داده و دیگر نمی‌خواهد زشت‌ترین چهره تاریخ سیاست ایران را به نمایش بگذارد. این توجیه هم مضحک است و هم رقت‌انگیز. مگر چهره زشت مهمتر از مشروعیت یک نظام در حال فروپاشی است؟ مگر اگر واقعاً رهبر بود، برایش مهم بود که با چهره سوخته یا سالم جلوی ملت بایستد؟ این مردک نه صورت دارد، نه صدا، نه شجاعت.

از نظر علمی هم که او یک شوخی بزرگ است. مردی که تنها ۱۰ سال در حوزه درس خواند و بعد ادعای اجتهاد کرد و درس خارج داد! آن هم در حالی که مراجع تقلید آن زمان پشت سرش پچ پچ می‌کردند که "به درد این کار نمی‌خورد". این دقیقاً همان مدل "شاهزاده‌های علمی" است که در نظام‌های موروثی می‌بینید: کسی که لیاقتش را ندارد، اما پدر دارد، پس همه چیز دارد. او حتی نتوانست در حوزه قم برای خودش کلاس واقعی دست و پا کند؛ مجبور شد در دفتر پدرش تدریس کند تا کسی به او اعتراض نکند. حالا همان "مجتهد" قلابی باید برای یک کشور قانون اساسی بنویسد و فتوا بدهد؟ خدا به داد این ملت برسد.

اما جذاب‌ترین بخش داستان، رابطه او با سپاه پاسداران است. او همیشه خود را مرد سپاه می‌دانست، اما سپاه هرگز او را به عنوان رهبر نمی‌خواست؛ سپاه او را به عنوان یک ابزار می‌خواست. و حالا این ابزار روی صندلی‌ای نشسته که روزگاری فرماندهان سپاه آرزوی کنترلش را داشتند. مجتبی خامنه‌ای حالا "رهبر" است، اما فرماندهان سپاه "رهبر واقعی" هستند. او یک مهره سوخته در صفحه شطرنجی است که بازیگران اصلی آن هنوز پشت پرده‌اند. او عروسک خیمه‌شب‌بازی است که سپاه پشتش ایستاده و نخ‌هایش را می‌کشد. اما تفاوتش با سایر عروسک‌ها این است که این یکی فکر می‌کند واقعاً رهبر است. این توهم، این خودبزرگ‌بینی بیمارگونه، او را به خطرناک‌ترین عنصر صحنه تبدیل کرده است.

نکته‌ای که نباید فراموش کرد، نقش او در سرکوب‌های خونین ۸۸ است. او که هیچ مقام رسمی نداشت، کنترل بسیج و نیروهای امنیتی را در دست گرفت و دستور کشتار معترضان بی‌گناه را صادر کرد. وزارت خزانه‌داری آمریکا او را به خاطر همین جنایات تحریم کرد. اما جالب اینجاست: در آن زمان هم او پشت پرده بود. هیچکس ندید که او جلوی دوربین بایستد و بگوید "من مسئول این کشتارها هستم". نه، او همیشه ترجیح می‌دهد دیگران جلو بیفتند و او از پشت نظاره کند. حالا هم که نوبت به رهبری رسیده، باز هم دیگران را جلو انداخته است: گوینده تلویزیون پیامش را می‌خواند، فرماندهان سپاه جلسات را اداره می‌کنند، و او در گوشه بیمارستان یا پناهگاه لم داده و فکر می‌کند که رهبر است. این مرد حتی شهامت پذیرش مسئولیت یک قتل عام را هم ندارد، چه برسد به رهبری یک انقلاب.

شایعات درباره زندگی شخصی‌اش هم کم نیست. از سفر مخفیانه به لندن برای درمان ناباروری گرفته تا تولد فرزند اولش با هزینه‌ای معادل یک میلیون پوند. هر چند حداد عادل اینها را تکذیب کرد، اما خود تکذیب‌های او هم به اندازه خود شایعات خنده‌دار است: "۵۰۰ هزار تومان هزینه زایمان" در بیمارستانی معمولی در تهران؟  این حرف‌ها بیشتر شبیه دروغ‌های مصلحتی است تا واقعیت. اما واقعاً چه فرقی می‌کند؟ او حالا در پناهگاه است، زنش مرده، خواهرش مرده، پدرش مرده، و خودش آنقدر زخمی است که نمی‌تواند بلند شود. این پایان شوم یک عمر فرار از مسئولیت است. او تمام عمرش را صرف کرد تا از نور فرار کند، و حالا که تاریکی همه جا را فرا گرفته، او هم در دل تاریکی گم شده است.

اما شاید عمیق‌ترین نقد به مجتبی خامنه‌ای، نقدی باشد که خود تاریخ به او وارد می‌کند. تاریخ، مردان بزرگ را در لحظات بحرانی می‌شناسد. اسکندر در ۳۰ سالگی جهان را فتح کرد. ناپلئون در ۳۵ سالگی اروپا را به لرزه درآورد.اما مجتبی خامنه‌ای در ۵۷ سالگی آنقدر ترسو است که حتی نمی‌تواند یک پیام ویدئویی برای ملت خودش ضبط کند. این رکورد شرم در تاریخ بی‌سابقه است. نه در ایران، نه در هیچ جای جهان، رهبری به این اندازه حقیر و پنهانکار بر مسند قدرت ننشسته است.

آیا او می‌تواند از این بحران عبور کند؟ خیر. چون بحران اصلی نه جنگ با آمریکا و اسرائیل، بلکه بحران مشروعیت و بحران شخصیت خود اوست. او با چهره‌ای که حتی خودش هم از دیدنش بیزار است (اگر واقعاً زنده باشد) و با روحیه‌ای که حتی حاضر نیست یک دقیقه جلوی دوربین بایستد، هرگز نمی‌تواند جای خالی پدرش را پر کند. پدرش با همه جنایت‌ها و توهماتش، حداقل یک چهره قابل مشاهده بود. مردم می‌توانستند او را ببینند، صدایش را بشنوند، از او متنفر باشند یا دوستش داشته باشند. اما این یکی نه چهره دارد، نه صدا، نه حضور. او یک "هیچ" است در لباس "همه چیز". یک شبح که بر فراز ویرانه‌های ایران پرواز می‌کند و خودش هم نمی‌داند کجاست، چه می‌کند، و چرا باید زنده بماند.


در پایان، باید گفت: مجتبی خامنه‌ای نماد انحطاط یک ایدئولوژی است. ایدئولوژی که روزی مدعی بود "جمهوریت" و "اسلامیت" را تلفیق کرده، حالا به جایی رسیده که یک مرد مجروح و پنهان در پناهگاه را به عنوان "رهبر" به ملت تحمیل می‌کند. این نه یک تراژدی، که یک مسخره تمام عیار است. مسخره‌ای که بازیگر اصلی آن حتی شهامت این را ندارد که روی صحنه بیاید و تماشاگرانش را ببیند. او در پشت صحنه نشسته، و فکر می‌کند اگر خودش را به خواب بزند، تاریخ هم به خواب خواهد رفت. اما تاریخ بیدار است، و روزی قضاوت خواهد کرد: قضاوتی سخت درباره مردی که می‌توانست حداقل یک بار در زندگی‌اش مرد باشد، اما ترجیح داد تا ابد یک کودک ترسو باقی بماند.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

اصلاح طلبان ناصالح ( حسن روحانی)

ایران عزیز. نوبت می رسد به حسن روحانی. مردی که با کلید تدبیر و امید و لبخندهای ساختگی آمد. قول داد همه قفلها را باز کند. تحریمها را بردارد. ...